تبليغاتX
فصلی از زندگی

شب متولد شدم ، شايد بخاطر همينه كه روزگارم تيره است !

حق ؟ حقي ندارم .

اومدم به اين دنيا اما بي هيچ حقي و اگر طلب حق كنم فقط رنگ گرفتاري رو ميبينم ! وقتي شاد نباشم ديگه چه فرقي ميكنه تنها باشم يا نباشم !

.

.

.

اگر با دل پاك و بي هيچ نيت وچشمداشتي محبت كنم باختم ، اگر محبت هم ببينم بازم باختم . اينجا آخر خطه ، من مدتهاست جوانيم را هم باختم . نميدونم خطا بود يا محبت !

سكوت : بهترين حامي روزها و شبهاي تار و زندگي كاملا باخته ام .

.

.

.

شبها چشمانم سوي توست و خدايي كه ميخواند برايم اينچنين : قل اعوذ برب الفلق ...

 

نميخواهم در اين عالم بمانم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آذر1389ساعت 10:13  توسط الینا  | 

می آیند ، می خندند

جان میدهند ، می میرند

و به سبکی یک باد               یا که روانی یک رود

ساده و تلخ و زهرآلود            میگویند ببخش ، خداحافظ

چه کلمه سنگینی! ببخش ، خداحافظ!

                                                همین!

بخشیدم : جوانیم را چرا ندیدی

بخشیدم : محبتم را چرا ندیدی

بخشیدم : حیثیتم را چرا ندیدی

بخشیدم : خودم را چرا نچیدی

و روزها گذشت و در حال گذر است

و من امروز بر این گمانم :

دیدی ، اما نمیدانم چرا دیده بر هم نهادی

و چیدی اما نه برای رشد و قلمه زدن

برای پرپرکردن

پرپرکردن یک واله دلداده                چرا و به کدامین اجازه ی داده؟

گناهت را نمیبخشم            گناهت را نمیبخشم.

********************************

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 آبان1389ساعت 20:52  توسط الینا  | 

سلامی دوباره

بعد از مدتها اومدم و از همه کسانیکه در نبودم هم به وبلاگ من نظر داشتن و با محبت بودند به خصوص سمیرا و نیوش عزیز تشکر میکنم.با اینکه اومدم اما دیر به دیر آپ میکنم . و از همتون التماس دعا دارم برای تمام دلخستگیهام.شاد باشین.

يكي بود يكي نبود.

يك بچه كوچيك بداخلاقي بود ، پدرش بهش يك كيسه پر از

ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي يك ميخ

به ديوار روبرو بكوب . روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار

بكوبد ، در روزها و هفته هاي بعد كه پسرك توانست خلق و

خوي خود را كنترل كند وكمتر عصباني شود ، تعداد ميخهايي

كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد

كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا

آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالاخره به اين ترتيب روزي

رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و

موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه

حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود يكي از ميخهايي را كه

به ديوار كوبيده بود ه را ازديوار بيرون بكشد . روزها گذشت تا

بالاخره يك روز پسرك به پدرش گفت همه ميخها را از ديوار

درآورده است . پدر ، دست پسرش را گرفت و به آن طرف

ديواري كه ميخها را بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده

بود ، برد . پدر رو به پسر كرد و گفت « دستت درد نكند كار

خوبي كردي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي

نگاه كن!! اين ديوار ديگر هيچ وقت ديوار قبلي نخواهد بود .

پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را ميگويي مانند

ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل ميكوبي ، تو ميتواني

چاقويي را به شخصي بزني و آنرا درآوري مهم نيست تو چند

مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت ميخواهم كه

اين كار را كرده ام ، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو

خواهد ماند ، يك زخم فيزيكي به همان بدي يك زخم زبان است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 آبان1389ساعت 23:6  توسط الینا  | 

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای
منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم
منم من، سنگ تیپاخورده‌ی رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه‌ی ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مرداد1389ساعت 19:53  توسط الینا  | 

 

جوانی

جواني ، داستاني بود

پريشان داستان بي سرانجامي

غم آگين غصه تلخي كه از يادش هراسانم

به غفلت رفت از دستم، وزين غفلت پشيمانم

*** 

جواني چون  كبوتر بود و بودم يكي طفل كبوتر باز

سرودي داشت آن مرغك ـــ

كه از بانگ سرودش مست بودم، شادمان بودم

به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم

نوائي داشت

حالي داشت

گه بي گاه با طفل دلم قال و مقالي داشت

***

جواني چو كبوتر بود و من بودم يكي طفلي كبوتر باز

كه او را هر زمان با شوق ، آب و دانه اي ميدادم

پرو بال لطيفش را بلبها شانه  مي كردم

و او را روي چشم و سينه خود لانه مي دادم

***

ولي افسوس

هزار افسوس

يكي روز آن كبوتر از كفم پر زد

ز پيشم همچنان تير شهابي، تند، بالا رفت

***

به سو ي آسمانها رفت

فغان كردم ـــ

 نگاهم را چنان صياد ـــ دنبالش روان كردم

ولي اوكم كمك چون نقطه شد و ز ديده پنهان شد

به خود گفتم كه :آن مرغك به سوي لانه مي آيد

اميد رفته روزي عاقبت در خانه مي آيد

ولي افسوس

هزار افسوس!

به عمري در رهش آويختم فانوس جشم را

نيامد در برم مرغ سپيد من

نشد گرم از سرودش خانه عشق و اميد من

كنون دور از كبوتر ، لانه خالي، آسمان خاليست

بسوي آسمان چون بنگرم تا كهكشان خاليست

***

منم آن طفل ديروزين ـــ

كه اينك در غم هم نغمه اي با چشم تر مانده

درون آشيان ز آن همنواي گرم خو يك مشت « پر » مانده

« پر او چيست داني؟ هاله ي موي سپيد من

فضاي آشيان خاليست

چه هست آن آشيان؟ ـــ

ويران دلم ، ويرانه ي عشق و اميد من

***

هزار افسوس!

هزار اندوه!

جواني رفت، شادي رفت ، روح و زندگاني رفت

غم آمد، ماتم آمد دشمن عشق و اميد آمد

پدر بگذشت، مادر رفت، شور عشق از سر رفت

سپاه پيري آمد ، هاله ي موي سپيد آمد

***

كنون من مانده ام تنها

ز شهر دل گريزان، رهنورد هربيابانم

سراپا حيرتم، درماند

 

ه ام، همرنگ اندوهم

چنان گمكرده فرزندي

به صحراي غريبي، بي كسي ، هم صحبت كوهم

***

صدا سر ميدهم در كوه:

كجائيد اي جواني، شادماني، كامرانيها؟!

جواب آيد به صد اندوه:

كجائيد اي جواني، شادماني، كامرانيها...؟!

*****

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 مرداد1389ساعت 23:38  توسط الینا  | 

کجايي ثالث اي مرد بزرگ شعر ايراني
که يک بار دگر با شوکت و هيبت
مرا با شعر زيبايت بخواني و به من گويي

»من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي که ميبينم بدآهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم«

ولي افسوس...
مگر در اين خراب واژگون گشته
برايم توشه اي مانده که بردارم
و يا سازي که آنرا بشنوم
آنگه بگويم آه... زيبا بود
گلويم ميفشارد اين سکوت تلخ و زجر آور
در اين تلخي و اين زجر فزون گشته
کجا فرياد خود را در کشم تا وارهم زين غم
بجز اينجا که مدتهاست بي‌ياد است
...
بيا اي خسته خاطر دوست
اي مانند من دلکنده و غمگين
كجا؟ هر جا كه اينجا نيست...
چو اين دشتي که هر سطرش به يک رنگ است
و هر کس مينگارد روي آن آکنده از مکر و فريب و پر ز نيرنگ است


چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي
كز آن گل كاغذين رويد؟


+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت 20:38  توسط الینا  | 

زن عشق می كارد و كینه درو می كند ...

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر.

می تواند تنها یك همسر داشته باشد

و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی!

برای ازدواجش (در هر سنی) اجازه ولی لازم است

و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی ...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو ...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی!

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی ...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد ...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر ...؟

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد ...

و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند

چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت،

زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛

گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛

سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند ...

و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد ...!

و این رنج است

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 تیر1389ساعت 0:41  توسط الینا  | 

 حتماً این کار را انجام دهید نتیجه جالبی می گیرید:

ابتدا نرم افزار word

را باز کنید، سپس شماره هواپیمایی که روز 11 سپتامبر با برج های

دو قلوی نیویورک برخورد کرد را وارد کنید :


(Q33NY)


حالا فونت آن را به Wingdings
تغییر دهید. حالا چه می بینید؟!؟

+ نوشته شده در  شنبه 19 تیر1389ساعت 1:14  توسط الینا  | 

میخوام راجب سندروم بازگشت به خانه براتون بنویسم :

اگر در یک زندگی زناشویی یا رفاقت قرار گرفتید سعی کنید به مشکلاتی که در زندگی

خانوادگی یعنی زمان تجرد و نزد پدر ومادر داشتید فکر نکنید چرا که انسان همون چیزی را

به دست می آورد که بارها روی آن تمرکز داشته . ما در مدرسه یاد گرفتیم : A=B  و B=C

در نتیجه A=C است بنابراین در صورتیکه عشق = خانه باشد و خانه = آشفتگی

در این صورت عشق = آشفتگی است.

مثلا در صورتیکه عشق = خانه باشد و خانه = نداری و سختی و نرسیدن به آرزوها باشد

در این صورت عشق = نداری و سختی و نرسیدن به آرزوها است .

فهرستی از تداعی های منفی از خانه را بنویسید و نتیجه آنرا یا عشق فعلی خود بررسی کنید

وجه تشابه هارا که دیدید شگفت زده خواهید شد.

ذهن آدمی هر آنچه را که تداعی کننده خانه است با عشق برابر میداند و عشق را معادل

آن احساس قرار میدهد.

پس بیایید اگر از گذشته رنجیده ایم فراموش کنیم و نکات مثبت را جایگزین کنیم.اگر چه

گاهی سخت به نظر میرسد اما ممکن است.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  جمعه 11 تیر1389ساعت 20:21  توسط الینا  | 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

                                                     بین من و تو فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

                                                    گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست

                        پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

                                                  .

                                                  .

                                                  .

تو رفتی و دگر اثر از چلچله ای نیست

                                                  گفتی که کمی فکر خودم باشم و از آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

                                                  رفتی تو خدا پشت پناهت به سلامت

                          بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

                                                  .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 تیر1389ساعت 14:44  توسط الینا  |